تبليغاتX
!وزن بودن را احساس کنیم

























!وزن بودن را احساس کنیم

چقدر همه چی بوی آرامش میگیره وقتی آدم بدونه که هستی و این بودنت یعنی آرامش...

چقدر خوبه که تو انقدر دوسمون داری...

دوست داشتن تو رو به کل دنیا نمیدم...

خدایا همیشه دوسم داری!

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط حسنا | |

نمیخوام از عشق بنویسم...

از عشق تنها ردپای لفظش برای من موند.

میخوام بنویسم از دلتنگی...

دلتنگی یعنی تمام دنیا رو نمیبینی...

دلت میخواد فقط اون باشه و راحت بتونی باهاش درد و دل کنی...

دلتنگی یعنی دلت به اندازه ی تک تک ثانیه ها تنگ میشه...

دلتنگی یعنی من،یعنی تو،یعنی تمام دست های میانمان...

بازم جریان جریان آخر حرف و حرف آخر خوردن قیصر شده...

روزهایم میگذرد.


پ.ن:همین جوری مدت ها بود ازین دست مطلبا ننوشته بودم نوشتم تا خود قبلیمو گم نکنم!

معین نوشت:منتظرم زودتر آخرای خرداد شه بیای!

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط حسنا | |

یه روزایی دلم میخواد یهو قاطی کنم...

با همه لج کنم...

از همه عصبانی شم...

تو این جور وقتا به خودم میگم یه نفس عمیق بکش...

بعدشم همه چی رو می سپرم دست خودش...


پ.ن:همیشه یه دلیل واسه لبخند زدن...

وهزاران دلیل واسه شاکر بودن پیدا میشه..


نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط حسنا | |

انگار این ساعتا توی زمین نیستم...

یهو از همه ی دردا فارغ میشم و سرتاپام میشه گوش و چشم...

انگار یهو روح عریان خودمو میبینمو بهش نزدیک میشم...

یهو میشم پر از نشاط...

دست خودمو میگیرم و باهم خوش میگذرونیم...

اصن این چند ساعت دیگه تمام حواسم به دنیای خارج از بین میره...

وقتی میرم سر این کلاس خدا شناسی(البته خودشناسی) روحم میشه مثل گل

که دلش یه کوزه گر ماهر میخواد...

میشم یه دونه که نیاز به خاک داره واسه رشد...

من میشم یه حسی که نمیشه گفت...


خدا نوشت:نیاز داشتم به این اتفاق جدید تو زندگیم...

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط حسنا | |

میخوام بنویسم اما دستم به قلم نمیره...

زمان زیادی داره تند حرکت میکنه...

روز و شب انگار دارن دنبال هم میکنن به سرعت...

نمیدونم!

فقط میدونم انگار تمام اون"این نیز بگذرد"ها داره یهو الان با هم میگذره...

منم فقط وایسادم کنار آخرشو ببینم!!!!!!!!

پ.ن:بازهم سه شنبه!

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط حسنا | |

نمیدونم میخونی یا نه...

میدونم به گوشت میرسه...

خیلی وقته منتظره امروزم...

منتظر گفتن تمام حرفایی که سال هاست تو دلمه...چه بده این غرور...

این بارم مثه همیشه کلی حرف میزنم تا تو بشنوی...

میخوام بگم از روزایی که اذیتت کردم...

روزایی که ندیدمت،نفهمیدمت،نشناختمت...

اما الان فقط همین قدر میدونم بدون تو غیر ممکن بود باشم...

بدون دوست داشتنت...

حمایتت...

بودنت...

این پستم فقط واسه تو...

دیره میدونم...

اما فک نکن چون مهم نبودی  نذاشتم نه چون حس میکردم کوچیکتر از اونم که بخوام برات بنویسم...

خوشحالم که هستی...

خوشحالم که اونقدری بهت نزدیکم که راحت میتونم با تو قسمت کنم درد دلمو...

خوشحالم که پیشمی...

فقط بدون این حرفایی که گفتم مال یه روز و دو روز و جوگیری روز مادر نیست...

واسه اینه که منتظر یه بهونه بودم واسه اینکه راحت بهت بگم:

مامان خیــــــــــــــــــلی دوست دارم...

واینکه اگه هزار بارم به دنیا بیام میخوام تو مامانم باشی...

روزت مبارک!

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط حسنا | |

همه ی ما آدما یه چیزای مخفی درونمون داریم...

یه استعداد...یا شاید یه ترس...

و گاهی نیاز به یه تلنگر داریم تا اونو کشفش کنیم...

و جالبیش اینه که اون آدمی که این تلنگر رو میزنه میتونه یه غریبه باشه...

و من!

مدت ها بود اون اعتماد به نفس درونیمو گم کرده بودم...

و الان!

تازه پیداش کردم...

اینجاست که دوس دارم داد بزنم:

این منم!

یه حسنای قوی که جز خدا به کسی نیاز نداره!


پ.ن:عنوانم بی ربط بود اما باهاش حال میکردم!

و اینکه میدونم اون آدم نمیخونه اینو اما من بی نهایت ازش ممنونم!

معین نوشت:به یاد فشم قبلی که باهام بودی...

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط حسنا | |

یه وقتایی انگار همه چی عوض میشه...

زندگی میاد دستتو میگیره و آروم آروم میبرتت وسط میدون...

این روزا یه جوری انگار آروم آرومم...

همه چی با وجود غر غرای کوچولوم خوبه...

این روزا انگار زندگی باهام دوسته...

انگار...

بیخیال انگار یه حرفایی همیشه باید تو دل آدما باشه...


پ.ن:وقتی دلیل بزرگی پیدا نمیکنی واسه خوب بودن دلیلای کوچیکتو بکن یه دنیا!!!

خدایا میدونی چه حال خوبی دارم...

پ.ن2:امروزم سه شنبه است!


نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط حسنا | |

خدایا!

فقط...

شکرت...


پ.ن:اینم کادوی تولدم که از خودم بزرگتره و همه با تعجب نگام میکردن باهاش...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط حسنا | |

امروز هنوز سه شنبه است و 5:30 مونده تا تموم شه...

سه شنبه های من مثل بقیه روزام نیست...

سه شنبه واسه من یعنی با انگیزه از خواب بیدار شم چون میدونم که آناتومی دارم...

یعنی میدونم بازم کلاسای سخت دکتر کاشانی با جزوه نویسی زیادش منتظرمه...

یعنی منفورترین درس ترم قبلم که الان شده بهترین درسم داره صدام میزنه...

حالا فکن که چقدر خوشحال میتونم باشم؟

وقتی میدونم سه شنبه شده!

وقتی آماده میشم واسه بروز شیطنت نهفته در وجودم که فقط سر این کلاس اجازه ی شکوفایی داره...

سه شنبه یعنی یه روز خوب...

که میتونه با یه جمله ی قشنگ قشنگ ترم بشه...

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست...

مثل آرامش بعد از یک غم...

مثل پیدا شدن یک لبخند...

مثل بوی نم بعد از باران...

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست...

من به آن محتاجم...!


و فقط تو ی سه شنبه من غر غرو میتونم مسیر میرداماد تا ونک رو تو یه ساعت بیام

و هیچی نگم از ترافیک و شلوغی...


پ.ن:حیف که این سه شنبه کلاس خودشناسی تعطیل بود وگرنه دیگه رو هوا بودم از شادی...


حدیث نفس:من کوهم حتی اگر دریایی اشک در من باشد...(حسنا)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط حسنا | |